کوچه

vijehnameh-2.jpg بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم ،همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم ،شدم آن عاشق دیوانه که بودم ، درنهانخانه جانم ، گل یادتو ، درخشیدباغ صدخاطره پیچید: یادم آمدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیمپرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی برلب آن جوی نشستیم.تو ، همه رازجهان ریخته درچشم سیاهت .من همه ، محوتماشای نگاهت. یادم آید:توبه من گفتی :« ازاین عشق حذرکن !لحظه ای چندبراین آب نظرکن ،آب ، آیینه عشق گذران است ،توکه امروزنگاهت به نگاهی نگران است ،باش فردا ، که دلت بادگران است !تافراموش کنی ، چندی ازاین شهرسفرکن !» باتوگفتم :حذرازعشق ! – ندانمسفرازپیش تو ، هرگزنتوانم ، نتوانم !  

/ 2 نظر / 14 بازدید
سینا

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد تو این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت چه عشقی ! چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم ...

سینا