تقدیم به دوستان

لحظه گمشده

داب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
ئزشی گذشت
ئ من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

/ 2 نظر / 12 بازدید
الهام

من چه بیهوده مکان را میکاوم... خوش به حال اونایی که همیشه در زمان هستند و نه در مکان و خوشتر به حال اونی که حضوری پیوسته در زمان داره! سلام رفیق.[گل] خوبی که؟ ایول بابا.این دموکراسی حاکم به فضای وبلاگت منو کشته که اینقدر به نظر مخاطبت اهمیت میدی.[نیشخند][چشمک]

سیما

سلام.خوبی؟ دیدی گفتم عزیز ما اصولا فراموش می شیم.فراموش نمی کنیم. حتی فراموش نمی کنیم که فراموش شدیم.....چه بد احوالیه احوال اون آدمی که به این سکون و سکوت عادت کنه