دکترشریعتی
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱ 

درآغازهیچ نبود،کلمه بود،وآن کلمه خدا بود،

وخدایکی بودوجزخداهیچ نبود،

و«نبودن »چگونه میتوان «بودن »؟

وخدا،برای نگفتن حرفه های بسیار داشت ،

که دربیکرانگی دلش موج میزدوبیقرارش می کرد.

وعدم چگونه می توانست «مخاطب »اوباشد؟

خداآفریدگاربود

وچگونه می توانست نیافریند؟

وخدامهربان بود

وچگونه می توانست مهرنورزد؟

«بودن» ،«می خواهد»!

وازعدم نمی توان خواست .وحیات «انتظار می کشد»،

وازعدم کسی نمی رسد.


کلمات کلیدی: