کوچه
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤ 

بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم ،همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ،شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم ،شدم آن عاشق دیوانه که بودم ، درنهانخانه جانم ، گل یادتو ، درخشیدباغ صدخاطره پیچید: یادم آمدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیمپرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی برلب آن جوی نشستیم.تو ، همه رازجهان ریخته درچشم سیاهت .من همه ، محوتماشای نگاهت. یادم آید:توبه من گفتی :« ازاین عشق حذرکن !لحظه ای چندبراین آب نظرکن ،آب ، آیینه عشق گذران است ،توکه امروزنگاهت به نگاهی نگران است ،باش فردا ، که دلت بادگران است !تافراموش کنی ، چندی ازاین شهرسفرکن !» باتوگفتم :حذرازعشق ! – ندانمسفرازپیش تو ، هرگزنتوانم ، نتوانم !  


کلمات کلیدی: